ماه كنعانى كه من مى ‏خواستم

 

آيد آن صبح درخشانى كه من مى ‏خواستم
روشنى بخش دل و جانى، كه من مى‏ خواستم
از نسيم جانفزاى گلشن آل رسول
بشكفد گلهاى بستانى كه من مى ‏خواستم
از بهارستان عشق و، گلشن آل على
آمد آن سرو خرامانى كه من مى ‏خواستم
سالها در خلوت دل، اشك حسرت ريختم
تا كه آمد ماه كنعانى كه من مى ‏خواستم
ديده‏ ى يعقوب جان من ازو شد پر فروغ
كآمد آن خورشيد رخشانى كه من مى ‏خواستم
در بهاران، چون هزاران شكوه ‏ها كردم به دل
تا به گل بنشست بستانى كه من مى ‏خواستم
سر به زانوى ندامت مى ‏زنم در پاى دوست
تا رسد دستم به دامانى كه من مى‏ خواستم
چون )امينى( همّت از پير مغان كردم طلب
يافتم،آن گوهر جانى كه من مى ‏خواستم

گلى بشكفته در گلزار زهرا

 

سحرگاهان نسيمى عيسوى دم
مشام خاكيان را كرد خرّم
گلى در ماه شعبان زاد نرگس
كه شعبان شد ز ميلادش معظّم
برآمد آفتابى كز فروغش
گرفته روشنى ذرّات عالم
تماشا كن حريم عسكرى را
كه شد جشنى بهشت آيين فراهم
به دامان حسن فرزند پاكى است
كه نور از چهره ‏اش تابد دمادم
به فرش آمد فرود از عرش جبريل
كه گويد نور حق را خير مقدم
گلى بشكفته در گلزار زهرا
ز نرگس ميوه ى بستان مريم
گلى با حوريان خلد دمساز
گلى با طايران قدس همدم
به صورت مطلع انوار بى چون
به سيرت مظهر اسماء اعظم
بنام و كنيت و آداب محمود
محمد فخر فرزندان آدم
جمال احمدى در او مصوّر
كمال سرمدى در او مجسّم
نشان‏ها دارد از نور مكارم
بر آن سسيما ز اجداد مكرّم
بيا اى وارث ديهيم لولاك
كه دارى خاتم شاهى ز خاتم
سرير معدلت شايسته ى توست
كه بر سلك سلاطينى مقدّم
تو فرمان ده كه بر فرمانروايان
تو را فرمانروايى شد مسلّم
ز بن بركن بناى ظلم و آشوب
كه اوضاع جهان گردد منظّم
تويى مصلح به نور عدل بزداى
سواد ظلمت از دنياى مظلم
تويى گنجينه ى آيات قرآن
كه قرآن را تويى برهان محكم
بيا اى مونس شب زنده‏داران
حريم حق ندارد جز تو محرم
قدم بر كلبه ى احباب بگذار
كه جمع ما پريشان است و درهم
بيا اى ابر رحمت، خستگان را
بشوى از دل، غبار محنت و غم
ز درمان عاجزند اين چاره جويان
تو بر زخم بشر بگذار مرهم
خوش آن روزى كه بهر ختم پيكار
برافرازد سروش صلح پرچم
بجوشد چشمه ى عدل الهى
فرو ريزد، بناى ظلم از هم
شود آباد از او دنياى ويران
شود روشن از او اسرار مبهم
»رسا« اين موهبت زين آستان يافت
شد از اين منبع الهام، ملهم

حامی به جز پدر من،در طالعم ندیدم

 

در جام مهر ریزند،شرب کلام بابا

وندر صبوحی از جان،لطف و مرام بابا

در حلقه ی ملائک،روز الست گویند

لبیکی از ترانه،مدح تمام بابا

حامی به جز پدر من،در طالعم ندیدم

تندیسی از گذشتو...مردی به نام بابا

در سایه تلاشش،آرام جان گرفتم

غافل ز خستگی هر صبحو شام بابا

هر جا روم بگویم از لطف و خوبی او

باشد که پاس گویم سعی مدام بابا

شعر سیاسی این روزها

 

آمد امام و رفت و گروهی لعین شدند

بعد از امام تازه جماران نشین شدند

پور خلف که تاج ولایت به سر نهاد

یک عده در برابر او در کمین شدند

از ابتدا به دشمنی اش نقشه داشتند

زین رو به فکر فتنۀ قتل امین شدند

از بیست سال پیش به دل کینه داشتند

در بیست سال بعد ز مستکبرین شدند

در بیست سال قبل منافق ستیزها !!!

در بیست سال بعد منافق ترین شدند

این حرفها که تازه به گوش شما رسید

از سالهای پیش چنین ضد دین شدند

از قبل انقلاب نبودند با امام

هر چه شدند از قِبَلِ مومنین شدند

از پول مردمان شکمی سیر خورده اند

بیهوده نیست قاطبۀ قاسطین شدند

اینانکه روبروی ولی قد علم کنند

مُرتَد شدند و طایفۀ مارقین شدند

یک عده عهد خویش گسستند با ولی

پس بردگانِ قافلۀ ناکثین شدند

این فتنه ها که فتنۀ هشتاد و هشت نیست

از شصد و هشت منکر حبل متین شدند

می خواست که مصادرۀ رهبری کند

خود پیرو سقیفه و شورا نشین شدند

نسل بنی امیه هنوز آشکار هست

سرباز لشگر اُموی ها چنین شدند

این موجهای زرد که منفور مردمند

با رنگ سبز رهزن دین مبین شدند

اینجا که هیچ ، مردم دنیا شناختند

این موج شوم را که چنین اهل کین شدند

این مُشتهای کوچک و اَفشرده در جهان

مُشتی بزرگ بر دهن مشرکین شدند

پس لرزۀ طبیعیِ این انقلاب بود

بر کاخ ها چو زلزله ای سهمگین شدند

جنگ سی و سه روزه و بیداری جهان

جشن سی و سه سالگی راستینِ شدند

حالا برای روز تو آماده می شویم

مهدی بیا که همدل تو مسلمین شدند

حاج محمود ژولیده

امام خامنه ای ارواحنا له فداء

 

می فروشی گفت: کالایم می است

رونق بازار من ساز و نی است

من خمینی دوست دارم چون که او

هم خم است و هم می است و هم نی است

امام خامنه ای

رکن کعبه چلچراغ مسجد الاقصی علیست

 

بربلندای فلک ذکر ملائک یا علیست

هر که گوید یا علی در زوز محشر با علیست

تاج گلهایی که بر سقف سما آویختند

بس تماشائیست زیرا که گل گلها علیست

در طواف کعبه گر بادیده دل بنگری

هر طرف آئینه ای باش کزان پیدا علیست

گر خدا خوانم علی را کفر باشد کفر محض

به که گویم المثنای حق یکتا علیست

ای یهودی ای مسیحی ای مسلمان ای فلان

رکن کعبه چلچراغ مسجد الاقصی علیست

در شب معراج احمد نور اندر نور بود

دید در افلاک ماه لیله الاسرای علیست

مردگان دم می گرفتندی ز عیسای مسیح

غافل از آنکه مسیحای دوصد عیسی علیست

اوست سر اسم اعظم اوست واقف بر امور

راز پنهان در عصای پنجه موسی علیست

یا علی بودن علو  و عزت و آزادگیست

حبرئیل عرش را استاد بی همتا علیست

بر فراز آسمانها هم حکومت حق اوست

مفتی و فرمانروای عالم بالا علیست

قدرت کل دول از ناختن او کمتر است

امپراطور بلند آوازه دنیا علیست

از غدیر خم چه میدانی نیمدانی بدان

بعد پیغمبر امام و رهبر و مولا علیست

ای که هی دم میزنی از اولی و دومی

بشنو ای ابله ولی مسلمین تنها علیست

اوست باب اله باب العشق باب المعرفت

حبذا باب گرام زینب کبری علیست

تا ابد پرونده شیعه بدون خدشه است

قاضی دیوان کیفر صاحب امضا علیست

خواستگاران فراوان داشت دخت مصطفی

از خدا دستور آمد شوهر زهرا علیست

او زده بر دفتر خوش زاد مهر اعتبار

اعتبار شاعران پیرو حق با علیست

شاعر : سید حسن خوش زاد

زهرا به صد افتخار می گفت علی

 

زهرا به صد افتخار می گفت علی

عباس به کارزار می گفت علی

   تا بر سر دشمنت فرو می آمد

در دست تو ذوالفقار می گفت علی

---------------------

از عين علي عيون ما بينا شد

وز لام علي لسان ما گويا شد

در ياي علي نور خدا مي‌بينم

زان نور محمد و علي پيدا شد

به دستم جامي از كوثر نهادند

شبي من را به سوي آب خواندند
مرا در عالم مهتاب خواندند
نمي دانم چه حالي داشتم من
به بيداري و يا در خواب خواندند
مرا با خود به كوي يار بردند
به بانگ عشق را دريّاب خواندند
به دستم جامي از كوثر نهادند
به سوي لحظه هاي ناب خواندند
شدم چون قطره بر برگ وجودم
مرا هم شبنم نمناك خواندند
نظر بر قامت نوري نموديم
كه نامش با دلي بي تاب خواندند
تمام دل به دستان بي محابا
علي گفتند و يا ارباب خواندند
به بالاي سرش قابي غزل بود
همه آن قطعه را بر قاب خواندند
جهان مولود زيباي علي را
به كعبه معجزي ناياب خواندند
از آن روزي كه ضربت بر علي خورد
محل سجده را محراب خواندند
علي در علم، بعد از مصطفي بود
محمد شهر و او را باب خواندند
بدان فطرش كه يار مهدي اش را
در اين دنيا بسي كمياب خواندند

شاعر : حسن فطرس

شعر بی نقطه از حاج ولی الله کلامی زنجاني در مدح امیرالمومنین علی ع

 


 

در مکه هَلا حکم اله احد آمد کامال و مراد همه والا ولد آمد

در طارم اعلا ملک سدره صلا داد مولود حرم رهرو راه احد آمد

مرد عمل و محرم اسرار دل ما در معرکه کرار و احد را اسد آمد

معصوم دوم و اول امام همه عالم معموره اسلام و ولا را عَمَد آمد 

گردد دگر اعدا همه آواره و رسوا گاه عدم ملحد و حرص و حسد آمد

در طور ولا کرد طلوع ماه دل آرا ماه آمده و اهل حسد را رمد آمد

صدر الامم و مالک ملک ورع و داد سالک که هماره ، ره داور رود آمد

او صالح و او مصلح و او حاکم عادل او آمد و در مهلکه حکام دد آمد

مهر سحر و ماه مسا صحر محمد در حال دعا حامد حمد صمد آمد

او محور ملک دل و دل در گرو مهر گمره دل اعدا که در او مهر رد آمد

در عرصه علمدار رسول الله اکرم او مردم ما را کمک آمد مدد آمد

دل کرده مرور اسم ورا در همه اعداد ده اسم مطهر، که صد و ده عدد آمد

علامه دهر اسوه احرار موحد روح الله عصر او که مرادم دهد آمد

در کل امور آمر و هم مسلک طاها او گوهر دل را محک و حصر و حد آمد

در هر دو سرا او همه را سرور و سالار سر کرده که در سلسله محکم مسد آمد

دل داده ام او را که رسد در دم مرگم امداد گر و همدم ما در لحد آمد

مداحم و مولا صله ام داده و هر دم گل کرده «کلامم» ره دل در صدد آمد

شعری در باره هتاکان به ساخت مقدس امام نقی (ع)

 

بود من را دراینجا چند کلامی         به مرد غیرت وشیعه سلامی

وبغضم را به دندان مــیفشـــارم        ولــعـــنت میفرستم برحـــرامی

کنون حرفم به کل این جهان است      به هرمردوزن وپیروجوان است

واما کـــل حرفــانم دراینجا              به آن نطفه حرام بد زبان است


بدان که شیعیانش باوقارند              به پای نام آـــقا ســـر سپارند

که گفته زاده گاهت این دیاراست      همه گیلانــیان غـیرتــمدارند

در این خطه همه خادم براویند      فقط نامش برند،تادروضویند!...

بقای عمرو هستی راهمیشه        به ذکر نام زیبایش بـجویـــند

در این وادی به میرزایش بنازند   همه گیلانیانش سرفرازند

چه بهجتها دراینجا پروریده       که دائم در سجودندو نمازند

تو یک مطرب وَابلیسان پرستی    تو دائم درشراب وخمرومستی

تو همخوانی نداری با دیارم         تو دست هرچه کافر راببستی

خودت گوشهرتت راگو که هستی   برون از آدمیـت پست پستی

بگیرد آتش ای ملعون زبانت        تو قلب مهدی مارا شکستی

به اسم اعظمش  که خود وکیل است   واو برشیعیان خود کفیل است

به نام نامی اش شکی ندارم      یقین در نطفه ات شیطان دخیل است

برای ســامرایــــش بی قرارم          نــقــــی بـــوده همـــه دارو ندارم

نجفی نیست،شهرت برتو ملعون       تو شاهین دوزخی نامت گذارم

به برق چشم شهلای ابالفضل        به عــــزو جـــای والای ابالفضل

سرت را از تنت ببریده شیعه        بـــیـــندازد جــلو پــای ابالفضل

نقی نامش بود پاک ومطهر       که قلب عالمی کرده منور

همینکه نام زیبایش بگویم       زمین وآسمان گردد معطر

به قربان مرام وخلق وخویش     شدم آواره وحیران به کویش

اگر یابنده ای بهر سعادت        نقی را در عبادتها بجویش

گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت

 

تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد

مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد

آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد

خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد

زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر

تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر

نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا

دسـتــی آمـد، همچو دست مصطفي

گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت

احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت

گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل

وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل

از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر

بـازگــردانــدم، امانت را بـگیــــــــــر

بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر

کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر

مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت

یــاس دادی، می دهد نیلوفــرت

زبان حال حضرت زهرا سلام الله علیها با حضرت صاحب الزمان (عج)

 

گل باغ امیدم، کجایی کجایی

دعایم همه این است بیایی بیایی

بود یاد تو هر شب، دعای سحر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

 

میان در و دیوار فقط یاد تو بودم

بیا ای گل نرگس ببین روی کبودم

به یک ضربه جدا شد، ز شاخه ثمر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

 

غریبی علی را در خانه چو دیدم

به مسجد بدویدم، ز دل آه کشیدم

نبودی که ببینی، چه آمد به سر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

 

من آن یاس کبودم که در سینة قبرم

فقط اشک تو ریزد شبانه روی قبرم

ز اشک شب تارت، شده خون جگر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

 

بیا تا که ببینی، علی خانه نشین شد

شرر ریخت به باغش، گلش نقش زمین شد

سیه گشت از این غم، جهان در نظر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

 

دل ما چو چراغی به کاشانة ما سوخت

ندیدی که چگونه، در خانة ما سوخت

روان خون دل آنجا، شد از چشم تر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

 

علی بود علی بود در آن جمع گرفتار

مرا کشت، مرا کشت، فشار در و دیوار

به جز محسنم آنجا، نشد کس سپر من

بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

از پهلوى زهراى او خونابه مى ريخت

 

شب بود و چشم خفتگان در خواب خوش بود

بيدار مردى اشك چشمش، آب خوش بود

در خاك پنهان كرده خونين لاله اش را

آزرده جسم يار هجده ساله اش را

اشكش به رخ، چون انجم از افلاك مى ريخت

بر پيكرِ تنهااميدش، خاك مى ريخت

در ظلمت شب، بى صدا چون شمع مى سوخت

تنهاى تنها، بى خبر از جمع مى سوخت

گويى كه مرگ يار را باور نمى داشت

از خاك قبر همسرش، سر برنمى داشت

مى خواست كم كم گم شود در آسمان، ماه

چون عمر يارش، عمر شب را ديد كوتاه

بوسيد در درياى اشك ديده، گِل را

برداشت صورت از زمين، بگذاشت دل را!

بگذاشت جانش را در آن صحرا، شبانه

با پيكرى بى جان، روان شد سوى خانه

آن جا كه خاكش را به خون آغشته بودند

هم آرزو، هم شاديش را كشته بودند

آن جا كه جز غم هاى دنيا را نمى ديد

در هر طرف مى گشت و زهرا را نمى ديد...

دوش آن تن آزرده را مولا چو برداشت

با جان خود مخفى درون خاك بگذاشت

خون دلش با اشك چشمش در هم آميخت

از پهلوى زهراى او خونابه مى ريخت

حرف دلم،شعرهای شهادت یاس کبود

ای کاش یکی بود در آن کوچه و می گفت

آن کس که به زن حمله کند، مرد نباشد

 

کاش نجار مدینه در مدینه ،در نمی ساخت

یا اگر می ساخت ،بهر خانه ی حیدر نمی ساخت

کاش ای شهر مدینه بی در و دیوار بودی

یا تو ای باغ فدک هرگز در این دنیا نبودی

 

آن روز که پهلوی تو از کینه شکست

دل های مُحبّان تو در سینه شکست

تصویر تو را دِل علی آینه بود

اندوه تو سنگی شد و آیینه شکست

 

با سرشک دیده وبا ناله پیوسته اش

با تن تبدار وبا جسم به غایت خسته اش

روز تنهایی که او بودوکسی یارش نشد

کرده یاری ید اله با ید بشکسته اش

 

دریغ آن زهره زهرا کجا رفت؟

دریغ آن بضعه طاها کجا رفت؟

روم پرسم من از شب زنده داران

که زهرا نیمه شب تنها کجا رفت

 

من با که گویم این که بهارم خزان شده

ماهم به خاک تیره غربت نهان شده

بانوی بی نشان که به هرسو نشان زاوست

رفت از برم به قامت همچون کمان شده

 

دل غریب من از گردش زمانه گرفت

به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت

شبانه بغض گلوگیر من کنار بقیع

سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت

 

غم دوران من گردد یتیمی

که هم پیمان من گردد یتیمی

من از قد کمانت حتم دارم

بلای جان من گردد یتیمی

 

در این صحرا چو لاله داغ دارم

به دل سوز غمی جانکاه دارم

مدینه، دیدی از بیداد گردون

ز کف دادم همه دار و ندارم؟

 

نمی گویم که تو نا مهربانی

زبس خون رفته از تو ناتوانی

دلم خواهد در آغوشم بگیری

چه سازم که شکسته استخوانی

 

دادم دل شب غسل و نمودم کفنش

در خاک سپردم منِ دل خون، بدنش

تشییع کنندگان زهرا آن شب

من بودم و زینب و حسین و حسنش

 

مکن مخفی به سینه آه، مادر

مرا کن از غمت آگاه ،مادر

مشو راضی پس از تو زنده باشم

گل خود را ببر همراه ،مادر

 

ز کف دادم چراغ لاله ام را

کنم پنهان ز دشمن ناله ام را

نه دست خود کفن کردم شبانه

عمريست رهين منت زهرائيم

مشهور شده به عزت زهرائيم

مُرديم اگر به قبر ما بنويسيد

ماپير غلام حضرت زهرائيم

 

وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست

احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست

با گریه بهر فاطمه آدم عزیز است

این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست

 

بیت الاحزان دلم شهد اشک سحرت

اشکم آن دیده گریان توام یا زهرا

بغز آن سینه مجروحم و از سوز دلت

شعله غربت جانان توام یا زهرا

 

نگاه سرد مردم بود و آتش

صدا بين صدا گم بود و آتش

بجاي تسليت با دسته ي گل

هجوم قوم هيضم بود و آتش

 

چو مي اُفتد به چشمم گاهواره

نفس مي گردد از غم پُر شماره

الهي كاش محسن در برم بود

نمي شد قلبم از كين پاره پاره

كمال مومني

 

گرفتي از مدينه گفتنت را

دريغ از من نمودي ديدنت را

ولي با من بگو ساعت به ساعت

چرا كردي عوض پيراهنت را

 

تو هم با کوفه هم دستی مدینه

نمک خوردی ولی پستی مدینه

کسی بر بازوی زهرا نمی زد

اگر دستم نمی بستی مدینه

شیخ رضا جعفری

 

من غلامی زغلامان تو ام یا زهرا

مستمندی به سر خوان توام یا زهرا

از زمانی که به خود آمده ام فهمیدم

خاطر آشفته و حیران توام یا زهرا

 

ما زنده به لطف و رحمت زهرائيم

مامور براي خدمت زهرائيم

روزي كه تمام خلق حيران هستند

ما منتظر شفاعت زهرائيم

 

من دعا بودم و از روز ازل بر لب تو

ذکری از سینه سوزان توام یا زهرا

متولد شده عشق توام بی بی جان

آه پرورده دامان توام یا زهرا

 

یتیمان جز دو چشم تر ندارند

به غیر از خاک غم بر سر ندارند

چو مادر مرده ها باید فغان کرد

که طفلان علی مادر ندارند

 

اينها كه بسوي خانه ام تاخته اند

اينها كه مرا به گريه انداخته اند

با چادر و چوبه هاي بيت الاحزان

از بغض تو مشعل همگي ساخته اند

 

 

از ازل لطف تو شد شامل حالم

در ابد در پی احسان توام یازهرا

شد یهودی ز نخ چادرت اسلام شناس

فخرم این بس که مسلمان توام یازهرا

عاقبت از بند غم شد خسته جان فاطمه

پرگرفت از آشيان مرغ روان فاطمه

گر بسوزد عالمى از اين مصيبت نى عجب

سوخته يكسر زآتش كين آشيان فاطمه

 

پوشانده است ابر کبودی مدینه را

برلب نمانده شوق سرودی مدینه را

قندیل ماه رنگ پرید ه است تاگرفت

گرد عزای یاس کبودی مدینه را

 

یاس کبود پیش تو خار است فاطمه (س)

نامت گل همیشه بهار است فاطمه( س)

 

وامصيبت بعد مرگ احمد ختمى مآب

دادن جان بود هردم آرمان فاطمه

آسمان شد نيلگون چون ديد نيلى روى او

خُرد شد از ضربت در استخوان فاطمه

 

محسن شش ماهه اش در راه داور شد شهيد

ريخت خون در ماتمش از ديدگان فاطمه

نيمه ی شب بهر تدفينش مهيّا شد على

عاقبت شد در دل صحرا مكان فاطمه

 

فرموده اند در برکات وجود او

زهرا اگر نبود علی همسری نداشت

محشر بدون مهریه ی همسر علی

سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت

 

منع كرد از ناله طفلان را ولى ناگه ز دل

ناله ها زد همسر والانشان فاطمه

 

اى فلك ترسم شوى وارون كه افكندى شرر

از غم مرگش به جان كودكان فاطمه

نيست «مردانى» نشان از تربت پاكش ولى

مهدى (عج) يى آيد كند پيدا نشان فاطمه

دل از غم فاطمه توان دارد، نه

و ز تربتِ او كسی نشان دارد، نه

آن تربتِ گمگشته به بَر، زوّاری

جز مهدی صاحب الزمان دارد، نه

 

الا ای چاه یارم را گرفتند

گلم، باغم، بهارم را گرفتند

میان کوچه ها با ضرب سیلی

همه دار و ندارم را گرفتند

 

تا که پرسیدم ز منطق، عشق چیست

در جوابم این چنین گفت و گریست

لیلی ومجنون همه افسانه اند

عشق تفسیری ز زهرا و علیست

 

دیدم که ز دل خدا خدا می کردی

شکوه ز جفا به مصطفا می کردی

ای کاش شبی پس از دعای همگان

از بهر شفای خود دعا می کرد

 

دل غریب من از گردش زمانه گرفت

به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت

شبانه بغض گلوگیر من کنار بقیع

سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت

 

آن شب که ابوتراب با قلب حزین

بسپرد تن اُم ابیها به زمین

دانی که چرا خاک ز دستش افشاند

یعنی که تمام هستی ام بود همین!

 

مدینه از چه این سان بی قراری

تو هم از داغ زهرا سوگواری

مدینه دیده ای جز زینب من

کند یک چار ساله خانه داری

 

گُل بوته باغ مصطفی زهرا بود

آلاله داغ مرتضی زهرا بود

خورشیدِ بلندْ در شبستان وجود

سرچشمه رحمت خدا زهرا بود

 

ای خاکِ درِ تو تاجِ سرها زهرا

وی قبر تو مخفی ز نظرها زهرا

تا باب شفاعت تو باز است چه غم؟

گر بسته شود تمام درها زهرا

شود آیا که من آن چهره زیبات ببوسم ؟

شود آیا که من آن چهره زیبات ببوسم ؟

خرمن نور شوم تا برو بالات ببوسم؟

چنگ ناهید شوم نغمه گر  بزم تو گردم؟

نفس صبح شوم زلف سمن سات ببوسم؟

عرق شرم شوم روی دلارات بپوشم؟

سرمه ناز شوم نرگس شهلات ببوسم؟

عطش مستی و وسواس گنه گردم و هر دم

با وجود تو بیامیزم و اعضات ببوسم؟

هوس عشق شوم ره به دل نرم تو یابم

خنده مهر شوم ساغر لبهات ببوسم؟

رخ خورشید فلک ذره بیقدر ببوسد

پس تو رسوا نشوی گر من رسوات ببوسم

کاشکی مست شبی در برمن بی خبر افتی

تا به کام دل آشفته سراپات ببوسم

عطری گلیر محرمین...

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین

ازحریم کعبه جدش به اشک شست دست

مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد ودو ذبح عظیم

بیش از این ها حرمت کوی منی دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست

اشک وآه عالمی هم درقفا دارد حسین

بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت ودیباج حرم چون گل به تاراجش برند

تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب

ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

رحمی کن ای خدا....

من آفریده ام، تو آفریدگار
کنارِ خونه تم، دلتنگ و بیقرار
لبریزم از تو وُ از غیر تو تُهی
دورت می گردمُ ، طوافِ من تویی

اگه نبینی ام، اگه نبخشی ام
اگه به من نگی، بدون تو کی ام؟
عبادتم به دل، چنگی نمی زنه
به لحظه های من، رنگی نمی زنه

وقتی به عشق تو، پَر می دم این دلُ
می گیری از دلم، غم های ساحلُ
می خوام ستاره ی، این کهکشون بشم
من با اشاره ی، خودت نشون بشم

من دل نمی بُرم، من دل نمی کنم
می ترسم از غمت، دوباره بشکنم
چشمای خیس من، با التماس می گن
رحمی کن ای خدا، بازم به حال من

یــانـیـرام

یــانـیـرام اودلـا نـیـرام سـئـومـلی جـــانـیـنـیـمـــا خــاطـیـر

داهــا جـور ائـتـمـه فـلـک،غـصـّه لـی افـغــانـیـمــاخــاطـیـر

دئــنــه دلــداریــمــا اغـــیـــارلـــه گــزمــک داهـــا بــسـدی

آیــریـلـیق بـسـدی قـــایـیـت خــالـیـق مـنّــانـیـمـا خــاطـیـــر

دوزه رم حـبـسـدی بـایـقـوش سـسـیــنـه یوخدی عـلاجـیـم

گـولـلـی بـاغـلـاردا گـزن مـرغ خـوش الـحـانـیـمــا خــاطـیـر

او مـنـیـم شـعـریـمـی دیـنــلـر، او مـنـیـم شـعـریتمـی آنـلار

یـازیـرام شـعـیـرمـی احـسـاسـلـی غـزل خـوانـیـمـا خـاطـیـر

دوزرم غـــصـــّـیــه درده، بــیــلــیـــرم دوزســـم آپـــاررام

دولانــان داخ تـپـه لـرده ده لــی جــیــرانــیــمــا خــاطــیــر

سـن سیز اولموش گوزه لیـم کونـلوم ائوی یـکسره ویران

مـنی آغــلـادمـا قــایــیـت مــنــزل ویــرانـیـمــــا خـــاطـیـر

عـزیـزیـم رحـم ائـلـهــایـلقــارلـی اونـوتـمــا، سـنـی تــاری

یـوخـی ایـچـرده دئـیـلـن قـورخـولــی هـذیـانـیـمـا خــاطـیـر

مـنـی خـوار ائـیـلـه مـه،سـیـنـدرمـا اوتـان اولـمـا جـفـا کـار

آلـــاهـــی گـــورآرادا دیـــده گــیـــریـــانــیـــمـــا خــاطــیــر

بـو ظـولـوم خـانـه ده قـالـلـام نـه قـدر غـم کـدره اولـســـــا

ســنــیــن بــاغـلــادیـغـیـم مـعـنــالـی پـیـمـا نـیـمــا خــاطـیـر

ميخوام رگ دستمو بزنم

یه اتاقی باشه گرمه گرم.....روشنه روشن......
تو باشی...... منم باشم.......
کف اتاق سنگ باشه..... سنگ سفید......
تو منو بغلم کنی که نترسم......که سردم نشه......که نلرزم......
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار......پاهاتم دراز کردی......
منم اومدم...... نشستم جلوت و بهت تکیه دادم......
با پاهات محکم منو گرفتی .....دو تا دستتم دورم حلقه کردی.....
بهت می‌گم: چشماتو می‌بندی؟
میگی: آره ....بعد چشماتو می‌بندی .....
بهت می‌گم: برام قصه می‌گی ؟؟؟ تو گوشم؟؟؟
میگی: آره.... بعد شروع می‌کنی.........
آروم... آروم... تو گوشم قصه گفتن......
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‌شن.....
می دونی.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می‌خوام رگ بزنم.........رگ خودمو.........
مچ دست چپمو..........یه حرکت سریع........
یه ضربه عمیق........بلدی که.....؟؟؟؟؟؟؟
ولی تو که نمی‌دونی...... می‌خوام رگمو بزنم ......
تو چشماتو بستی ......نمیدونی.......
من تیغ رو از جیبم در میارم.......
نمی‌بینی که سریع می‌برم.......نمی‌بینی.......
خون فواره می‌زنه......‌روي سنگای سفید......
نمی‌بینی که دستم می‌سوزه.........
و لبم‌رو گاز می‌گیرم که نگم.......
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ ................
که چشماتو باز نکنی و منو نبینی............
تو داری قصه می‌گی..........
من شلوارک پامه.....دستمو میذارم روي زانوم........
خون میاد....از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا.......
قشنگه مسیر حرکتش.........
حیف که چشمات بسته است و نمی‌تونی ببینی......
تو بغلم کردی......می‌بینی که سرد شدم......
محکمتر بغلم میکنی که گرم بشم........
می‌بینی نامنظم نفس می‌کشم......
تو دلت میگی..... آخی دوباره نفسش گرفت....!!!!!!!!!
می‌بینی هر چی محکمتر بغلم می‌کنی... سردتر میشم......
می‌بینی دیگه نفس نمی‌کشم......
چشماتو باز میکنی.... می‌بینی من مردم......!!!!!!!
می‌دونی........ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من می‌ترسیدم خودمو بکشم.......
از سرد شدن ...از تنهایی مردن...از خون دیدن...
وقتی بغلم کردی... دیگه نترسیدم...
مردن خوب بود....... آرومه آروم......
گریه نکن دیگه.........!!!!!!!!!!!!
من که دیگه نیستم...چشماتو بوس کنم بگم:قربون چشات...
بعدش تو همون جوری بخندی..........
گریه نکن دیگه........ خب؟؟؟؟؟؟
دلم می شکنه......................
دل روح نازکه........ نشکونش...... خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سَـن یاریمیـن قاصـدیـسـن

سَـن یاریمیـن قاصـدیـسـن ایــلن سـنه چای دِمـیـشم
خیـالـینـی گـونـدریـب دی بس کی من آخ وای دمیشم

آخ! گئـجه لر یاتمـامیشام من سنه لای لای دمـیـشم
سـن یاتالی ، من گوزومـه اولـدوزلاری سای دمـیـشم

هر کس سنه اولدوز دییه ازوم سـنـه ، آی دمـیـشــم
سندن سـونرا حیـاتَ مـــن شیـرین دسه زای دمیشم

هر گوزَلدن بیـر گل آلـیب سـن گوزله ، های دمـیـشم
سنین گون تک باتماغیوی آی بـاتـانـا ، تـای دمیـشـم

ایـندی یایا، قیـش دِیـیـرم سـابـق قـشـا یـای دمـیشـم
گاه طویووی یـاده سـالیب من دَلی ، نای نای دمیشم

سونرا گـیـنه یاسَ بـاتـیـب آغـلاری های های دمیشم
اتـَک دولـی دریـا کـیـمـی گوز یاشـیما ، چای دمیشم

عمره سورن من قره گون آخ دمـیـشـم وای دمـیـشـم
عمره سورن من قره گون آخ دمـیـشـم وای دمـیـشـم

گیسوی یار

رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز
غرق گل است بسترم از بوی او هنوز
دوران شب ز بخت سیاهم بسر رسید
نگشوده تاری از خم گیسوی او هنوز

------------------------------------------
شب این سر گیسوی ندارد که تو داری
آغوش گل این بوی ندارد که تو داری
------------------------------------------
یک جهان دل بین که از گیسوی او آویخته
یک چمن گل بین که در پیراهنی افتاده است
------------------------------------------
ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟
یا خرمن عبیری یا پار سوسنی؟
سوسن نه‌ای که بر سر خورشید افسری
گیسو نه‌ای که بر تن گلبرگ جوشنی
------------------------------------------
چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب
چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن
-----------------------------------------
شب چو بوسیدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او
زیر گیسو کرد پنهان روی خویش
ماه را پوشید با گیسوی خویش

بیمار خنده های توام

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

تا كی تمنایت كنم؟

عمری به هر كوی و گذر گشتم كه پیدایت كنم

اكنون كه پیدا كرده ام بنشین تماشایت كنم

الماس اشك شوق را تاجی به گیسویت نهم

گل های باغ شعر را زیب سرا پایت كنم

بنشین كه من با هر نظر با چشم دل با چشم سر

هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت كنم

بنشینم و بنشانمت انسان كه خواهم خوانمت

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت كنم

بوسم تو را با هر نفس ای بخت دور از دسترس

ور بانگ برداری كه بس غمگین تماشایت كنم

تا كهكشان تا بی نشان بازو به بازویت دهم

با همزمانی همدلی جان را هم اوایت كنم

ای عطر و نور توامان یك دم اكر یابم امان

در شعری از رنگین كمان بانوی رویایت كنم

بانوی رویاهای منخورشید دنیاهای من

امید فرداهای من تا كی تمنایت كنم

دوستت دارم پریشان‌

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

بنازم به نازت .....

الفبای درد از لبم می تراود      نه شبنم ، که خون از شبم می تراود

سه حرف است مضمون سی پاره ی دل       الف ، لام ، میم از لبم می تراود

چنان گرم عشقم که آتش       که جای عرق از تبم می تراود

ز دل بر لبم تا دعایی بر آید      اجابت ز ِ هر یا ربم می تراود

ز دین ِ ریا بی نیازم ، بنازم        به کفری که از مذهبم می تراود

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟

دارد لب من تشنگی بوسة بسیار

چون مزرعة خشك كه دارد غم باران

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟

به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه؟

به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟

به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟

به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟

یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟

طعم شیرین لبانت


کاش می شد واژه ای از دفترم پیدا کنم
طعم شیرین لبانش را به آن معنا کنم

گفتمش شهد و شکر اما کجا این ، آن کجا
می شود الماس را با شیشه ای همتا کنم ؟

گرچه این شیرین ولی دل می زند شیرین آن
از زیرین مگو دل گویدم غوغا کنم

ماهی سرخش لب حوض آمده با شیطنت
خیس و نم دارش ، من ِ لب تشنه خون بر پا کنم

یادم آمد جام گلگون شرابش گفته اند
لب برآن لب می نهم مستی همین حالا کنم

ای عجب مست شراب و مستی لب های او
پر زدن های مگس تشبیه بر عنقا کنم

پس چه گویم واژه ها را جستجو کردم بسی
چیز دیگر نیست تا بر کاسه ی صهبا کنم

بی نشان از گوشه ای ، هر آنچه می خواهی بگو
این همه با بوسه ای پنهان برآن لب ها کنم

مریم سپید

 عروس چمن مریم تابناک

گرو برده از نو عروسان خاک

که او را به جز سادگی مایه نیست

نکو روی محتاج پیرایه نیست

به رخ نور محض و به تن سیم ناب

به صافی چو اشک و به پاکی چو آب

به روشندلی قطره شبنم است

به پاکیزگی دامن مریم است

چنان نازک اندام و سیمینه تن

که سیمین تن نازک اندام من

سخنها کند با من از روی دوست

ز گیسوی او بشنوم بویدوست

به رخساره چون نازنین من است

نشانی ز ناز آفرین من است

بود جان ما سرخوش از جام او

که ما را گلی هست همنام او

گل من نه تنها بدان رنگ و بوست

که پاکیزه دامان پاکیزه خوست

قضا چون زند جام عمرم به سنگ

به داغم شوددیده ها لاله رنگ

به خاک سیه چون شود منزلم

بود داغ آن سیمتن بر دلم

بهاران چو گل از چمن بردمد

گل مریم از خاک من بردمد

نوازد دل و جان غمناک را

پر از بوی مریم کند خاک را

تنهایی مریم ........

این داستانی كه نامش را عشق گذاشتیم، پُر بود از فریبهایی كه به بهانه‌ نگاههایمان پشت دلایل عاشقی پنهان شده بود.

حالا می‌فهمم كه چرا وقتی به تنهایی یاسها فكر می‌كنم دلم برایشان می‌سوزد؛ یاسهایی كه زیر چشمانت لگدمالشان كردی.

حالا وقتی وجودم روی ثانیه‌ها مكث می‌كند، دلیل گذشت زمان را می‌فهمم.

مگر ماندنت در كدام ثانیه مانده كه هنوز دلخوش  مریم هایی؟

من از آسمان برای تو نامه می‌نوشتم اما تو سرگرم خطوط خاطره‌هایی بودی كه روی خاك نوشته شده بود.

من از میان ستاره‌ها با تو سخن می‌گفتم و آنها برایت چشمك می‌زدند اما تو چشمهایت را به روی احساس شاعرانه‌ آسمان می‌بستی و خواب گلهایی را می‌دیدی كه به ستاره‌ها حسودی می‌كردند.

آن وقتها كه برای تو اشك را معنا كردم تو كدام گناهت را به گریه نشستی؟

حالا كه از تنهایی با تو بودن بیرون آمده‌ام آخرین حرفم را گوش كن:

دلم فقط بهانه‌ات را می‌گرفت، دوستت نداشت؛ تو برای دل من كوچك بودی.

دوستت دارم عشق پاکم

پیش تو راضی به مرگم.

اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا
اگه اسمم همه جا هس روی لب ها تو كتابا
اگه رودم رود گنگم مثل مریم اگه پاك
اگه نوری به صلیبم اگه گنجی زیر خاك
واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم
اگه پاكم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو
مثل بندر واسه قایق مثل قایق واسه پارو
اگه عكس چل ستونم اگه شهری بی حصار
واسه آرش تیر آخر واسه جاده یه سوار
واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم
اگه قیمتی ترین سنگ زمینم توی تابستون دستای تو برفم
اگه حرفای قشنگ هر كتابم برای اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سیلم پیش تو قد یه قطره اگه كوهم پیش تو قد یه سورن
اگه تن پوش بلند هر درختم پیش تو اندازه ی دگمه ی پیرهن
واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم
اگه تلخی مثل نفرین اگه تندی مثل رگبار
اگه زخمی زخم كهنه بغض یك درد رو به دیوار
اگه جام شوكرانی تو عزیزی مثل آب
اگه ترسی اگه وحشت مثل مردن توی خواب
واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم